ميرزا محمد على ( معلم حبيب آبادى )

942

مكارم الآثار در احوال رجال دوره قاجار ( فارسى )

ششم محمد رضا بن محمد جعفر دوانى ، چنان كه در « الذريعة 15 : 129 ش 866 » نوشته ، و در ( ج 14 ش 2285 ) بجاى دوانى دارابى نوشته و در هر دو جا فرموده كه وى در حق اين استاد خود غلو نموده ، و در موضع اول نسب او را از قول وى تا شمس الدّين وزير جوينى ( به‌طورىكه ما نوشتيم ) كه مثبت عدم سيادت است نقل كرده ، و سپس فرمايد : اگر وى از سادات بود هرآينه اين شاگرد او كه در حق وى غلو نموده و او را بگزاف ستوده تصريح بدان مىنمود و از سيادتش چشم نمىپوشيد ، و لااقل نسب او را از خط خودش مىنوشت ، و غايت افتخار وى را ببلوغ نسب وى بخواجه شمس الدّين صاحب ديوان مستند نمىكرد ، بلكه صاحب « روضات » نيز با اطرائى كه دربارهء او نموده وى را جز به شريف وصف نفرموده ، و شايد او از طرف بعضى از مادرانش منسوب بسادات باشد ، انتهى . هفتم صاحب كتاب « فوائد ذهبيه » كه در ( ص 927 ) ذكر شد . هشتم نواده‌اش ميرزا محمد تقى . نهم سيد محمد جواد سياه‌پوش كه در ( ج 10 ص 14 ) ذكر شده و در ( 1247 ) بيايد . دهم سيد مصطفى اسماعيل بن موسى صاحب « اللوامع المحمديه » مذكور در « الذريعة 18 : 370 » . يازدهم ملا عبد الصاحب بن محمد جعفر دوانى ، كه ظاهرا وى با آنكه به شماره 6 نوشتيم دو نفر باشند ، و او در سنه 1241 چندين رساله از تأليفات اين استاد خود صاحب عنوان را در مجموعه‌اى جمع كرده بنام « الفوائد الذهبية » كه بعضى از آنها چاپ هم شده ؛ چنان كه در « الذريعة 16 : 336 ش 1558 » فرموده . و مختصر ، حاجى ميرزا محمد ( چنان كه نوشتيم ) خاتمت كارش بدانجا كشيد كه در تربت مقدس كاظمين ( عليهما السلم ) مجاورت گزيد ، و در آن مكان أعلى بىپرده و پروا ، در مجالس و منابر على رءوس الأشهاد سبّ و شتم مجتهدين را بر زبان مىراند ، تا اينكه اتفاقا ( چنان كه در « لؤلؤ الصدف : 133 » فرموده ) در آن سنوات ميان دو نفر از اعيان دولت عثمانى ( بنام اسعد پاشا و داود پاشا ) بر سر حكومت بغداد نزاعى بهم رسيده بود ، و اسعد پاشا چون ورود حاجى ميرزا محمد را بدان زمين برين شنيد بناء رفت و آمد با او نهاد كه از وى بواسطهء علوم غريبه كمكى در مدافعهء داود پاشا بهم رساند ، و داود پاشا چون واقعهء ايشپختر را ديده بود سخت بترسيد و همى در مقام چاره‌جوئى بود و از پى بهانه مىگشت كه اذيتى بدان جناب نمايد . تا آقا سيد محمد كربلائى ( به‌طورىكه در « لؤلؤ الصدف : 134 » نوشته )